1...دو بازرگان خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی۰۴:۰۹
10...گروهی از حکما به حضور حضرت کسری به مصلحتی سخن همی گفتند۰۱:۳۵
11...حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر، هنر آموزید۰۱:۰۹
12...حاتم طایی را گفتند: از خود بزرگ همت تر در جهان دیده ای۰۱:۱۴
13...جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هولناک رسید۰۱:۵۵
14...مال از بهر آسایش عمر است، نه عمر از بهر گِرد کردن مال۰۱:۱۱
15...مالداری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کَرَم۰۲:۴۸
16...مردکی را چشم دردی گرفت. طبیب خواست۰۱:۲۷
17...مردی را حکایت کنند که شبی دَه مَن طعام بخوردی۰۱:۲۷
18...مهمان پیری شدم در دیاری بکر که مال فراوان داشت۰۱:۵۲
19...نوجوانی را دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زایدالوصف داشت۰۱:۴۸
2...دَه آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم به سر نبرند۰۱:۰۱
20...هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده۰۱:۰۹
21...پادشاهی که به کشتن اسیری اشارت کرد۰۲:۲۷
22...پادشاهی را مهمی پیش آمد. گفت۰۱:۴۳
23...پارسایی بر یکی از سلاطین نعمت گذر کرد که۰۱:۵۱
24...پارسا زاده ای را نعمت بی کران از ترکه ی عمان به دست افتاد۰۲:۵۷
25...پیش یکی از مشایخ گله کردم که فلان به فساد من گواهی داده است۰۰:۴۷
26...روزی به غرور جوانی سخت رانده و شبانگه به پای کریوه ای سست مانده بودم۰۱:۲۴
27...پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه به در آمد و همراه ما شد۰۱:۳۶
28...صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد۰۱:۳۵
29...شخصی مهمان پادشاه بود. چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که عادت او بود۰۱:۳۱
3...سالی از بلخ بامیان ام سفر بود و راه از حرامیان پر خطر بود۰۲:۵۲
30...توانگر زاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با مسکین بچه ای مناظره در پیوسته۰۱:۲۷
31...وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست۰۱:۰۹
32...یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز۰۱:۳۶
33...یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حق فلان عابد۰۱:۱۱
34...یکی از حکما پسر را نهی همی کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند۰۱:۰۰
35...یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت حضرت محمد مصطفی۰۲:۱۲
36...یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده۰۱:۲۳
37...یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید: از عادت ها کدام فاضل تر است۰۰:۴۷
38...یکی از ملوک خراسان، محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که۰۳:۴۱
4...عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت۰۰:۳۸
5...اعرابی را دیدم در حلقه ی گوهریان بصره که حکایت همی کرد۰۱:۴۸
6...آوردند که حاکمی عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود۰۱:۲۱
7...با طایفه ی بزرگان به کشتی در نشسته بودم۰۱:۴۷
8...دست و پا بریده ای را دیدم که هزار پایی بکشت۰۱:۰۸
9...فقیری را شنیدم که در آتش فاقه می سوخت۰۱:۲۳